ذبيح الله صفا

536

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

وقت آنست كه گلبن تر و خندان گردد * گريهء ابر همه زيور بستان گردد شكل اوراق بر اشجار چو خنجر باشد * صورت غنچهء سيراب چو پيكان گردد قطره‌يى كابر دُرفشان ببحار افشاند * باز در كام صدف دُرّ درفشان گردد باد آيينِ دَمِ عيسىِ مريم گيرد * تا شكوفه چو كف موسى عمران گردد خطبه بر نام گل سرخ كند بلبل مست * بچه رخصت چو بود مست خطب‌خوان گردد چشم نرگس بتحيّر نگرد عاشق‌وار * به تنعّم دهن غنچه چو خندان گردد چون خط نغز بنفشه بدمد ، زين غيرت * طرّهء سنبل پرتاب پريشان گردد گاهِ آنست كه بر حجله نشيند غنچه * حجلهء ناز عروسانه گزيند غنچه وقت آنست كه گل پرده ز رخ برگيرد * بلبل مست دگر عشق گل از سر گيرد نرگس شوخ سر از خواب گران بردارد * صبحدم لالهء سيراب چو ساغر گيرد در چمن گرد سمن چونكه بنفشه بدمد * عارض يار من آن را بزنخ برگيرد بلبل از منبر گلبن چو درآيد بسخن * سرخ گل جاى در آن پايهء منبر گيرد قمرى از سرو چو آهى بزند سوخته‌وار * فاخته ناله بآهنگ دگر برگيرد بزم در باغ نمودارىِ فردوس كند * باده در ساغر خاصيت كوثر گيرد هركه عاشق بود و باده خورد در هر جام * ياد عشق پسر احمد همگر گيرد گاهِ آنست كه لاف از گل خودروى زنند * چون سراپردهء گل بر طَرَفِ جوى زنند وقت آنست كه مستان سحر برخيزند * مى آذرگون در جام بلورين ريزند عيش سازند و مى آرند و سماع آغازند * پاى كوبند و بيكبار نشاط انگيزند شاهدان چون طلب جام مى و رود كنند * عاشقان از سر جان و رَهِ تن برخيزند